کوشک سلامی

استاد عثمان محمد پرست نوازنده دردهای کویری

خواف بخشى است در جنوب شرقى خراسان، در حاشیه کویر و در مرز ایران و افغانستان.خطه‏اى است خشک و بى‏آب با مردمى محروم و سازگار با خشم طبیعت.مردمى به صلابت کوه، به شکیبایى بید و به پاکى چشمه‏هاى کم آب خواف.و عثمان هنرمندى است ازین خطه که درد را مى‏شناسد و مى‏نوازد.درد را مى‏نوازد با دوتارش که تاریخ قرنها را در تو زنده مى‏کند و تاختنها را و تاراجها را و مظلومیت‏ها را.

اى خواف شگفت روزگارى دارى

رنج و غم و درد بیشمارى دارى

محروم و بدون غمگسارى اما

عثمان و دوتار بى‏قرارى دارى

حدود 60 سال دارد، موسیقى را سینه به سینه آموخته و مى‏گوید از زمانى که در کودکى دوتار را در دست دیگر نوازندگان آن دیده فکر مى‏کرده که مى‏تواند همانند آنان بنوازد و اینطور بوده است.او نغمه‏اش را هرگز نفروخته و آنرا وقف اهل دل نموده است.

بزن عثمان که چاره(ى)اهل رازى

به غم باید بسوزى تا بسازى

بزن عثمان که از دل مى‏زنى تو

مرا هم با دوتارت مى‏نوازى

او درون عرفانى خود را با پنجه‏هاى کویرى خویش بر دوتار جارى مى‏کند و نغماتى بر مى‏آورد که گویى از عبور نسیم سبکبال صبحدم بر مخمل گلبرگهاى بهارى برآمده است و آنگاه که فریاد را مى‏نوازد مى‏پندارى آهى است که درد تاریخى مردمى رنجدیده را از سینه پر درد آنان بر مى‏آورد.

بزن عثمان که از غم هر دو نالیم

به نالیدن کنار هم ببالیم

دوتار از تو دو بیتى از من زار

بنالیم آى بنالیم آى بنالیم

عثمان وقتى در خلوت دل مى‏نوازد و بى‏اختیار مى‏شود آنقدر ترا با خود بالا و پایین مى‏برد و به این سو و آنسو مى‏کشاند و مى‏تازد که مى‏پندارى سرتاسر کویر خواف را و همه کویرها را در نوردیده‏اى و وقتى دو تار را در اوج بر زمین مى‏نهد، مسافرى هستى که قافله سالارت در نیمه راه بر زمین گذارده است.تو مى‏خواهى بروى و او دیگر نمى‏رود و بدینسان است که باز مى‏خواهى عثمان را بار دیگر و در خلوتى دیگر ببینى و اگر اهل دل باشى عثمان را رها نمى‏کنى و عثمان نیز ترا و حتما دعایش مى‏کنى که خدایش طول عمر دهد و بر اهل دل ببخشاید.

با این مقدمه مختصر، براى آشنایى با خواف و عثمان که توسط آقاى مجتبى کاشانى«سالک»سراینده مثنوى سفرنامه خواف که خود نیز خراسانى و از علاقه‏مندان و دوستان نزدیک عثمان و خواف است، تنظیم شده، کم و بیش با عثمان و خواف آشنا شدیم

با استاد عثمان محمد پرست هنرمند دو تار نواز خراسانى که صمیمیت و تواضع ایشان موجب مى‏شود تا در همان اولین برخورد و اوان آشنایى ایشان را«عثمان» خطاب کنیم از قبل آشنا بودیم.اما در گذشته کمتر مجال دیدار و گفت‏وگو با ایشان دست مى‏داد.این بار که به مناسبت جشنهاى دهه فجر مدت بیشترى در تهران بودند فرصت مغتنمى براى گفت‏وگو با ایشان به دست آمد که خلاصه آن از نظر خوانندگان عزیز مى‏گذرد:

-لطفا براى آشنایى بیشتر خوانندگان عزیز، خودتان را مشروحتر معرفى کنید و از زندگى و گذشته خود براى ما صحبت کنید.

-بنده عثمان محمدپرست اهل خواف هستم.حدود 60 سال دارم، زندگى من آنقدر معمولى است که چیزى براى گفتن ندارد.اما براى اینکه حمل بر بى‏ادبى نشود مختصرى از آنچه به ذهنم مى‏رسد عرض خواهم کرد. شغل بنده در حال حاضر حمل و نقل اهالى محروم خواف به روستاها و شهرهاى اطراف است که به کمک فرزندان خود این کار پردردسر و پرمشقت را انجام مى‏دهیم.من خودم از اول به رانندگى کامیون مشغول بودم و بعد اتوبوس.بعدها که بچه‏هایم بزرگتر شدند به کار من علاقه‏مند شدند و ورود آنها به این کار باعث شد تا ما خدمات بیشترى به مردم ارائه کنیم و الان مسئولیت حمل و نقل مردم خواف به تربت حیدریه، تایباد، تربت جام، مشهد و اخیرا تهران را بر عهده داریم.اما در مورد دوران کودکى و آشنایى‏ام با دوتار باید عرض کنم که آن موقعها خانواده ما همه دامدار بودند و من که دنبال گوسفندها بودم، اصلا گوسفندها را نمى‏دیدم. همان طور با خودم در بیابان زمزمه مى‏کردم و حال و هواى دیگرى داشتم.درست یادم است علاقه زیادى به درس خواندن و مدرسه رفتن داشتم، یکروز به پدرم گفتم که مى‏خواهم بروم به مدرسه.آنها راضى به این کار نبودند.بالأخره من توانستم حرفم را به کرسى بنشانم و به مدرسه بروم.در مسیر خانه ما به مدرسه یک مغازه خیاطى بود که یک دوتار در آنجا آویزان بود.بعضى اوقات که خیاط دکانش را باز مى‏کرد مى‏نشست و دوتار مى‏زد و مردم جمع مى‏شدند.خوب مردم مثل حالا که مشغله نداشتند، اکثرا بیکار الدوله بودند فرض کنید یک کسى یک کندوى(انبار گندم)داشت و دو گوسفند.این شخص سرتاسر سال بیکار بود.

گاهى که از آن محل رد مى‏شدم صداى دوتار را مى‏شنیدم.مى‏رفتم گوشه‏اى مى‏ایستادم و دلم مى‏خواست بگویم بده من هم بزنم.بالأخره هر جورى بود یک دوتار پیدا کردم، البته نه اینکه بخرم.یکى از دوستانم دوتارى داشت، به او گفتم دلم مى‏خواهد این دوتار را بدهى بزنم، از او گرفتم و همین جور که زدم، دیدم دارم همین سرودهاى مدرسه را مى‏زنم یا همان آهنگهاى محلى که آن زمان مى‏خواندند.این موضوع به گوش پدر و مادر ما رسید و خیلى ناراحت شدند، مخصوصا مادرم.درگیرى زیادى با آنها پیدا کردم اما به علت شوق و علاقه فراوان بر آنها زور شدم و بالأخره رفتم دنبال این عشق.مادرم دو سه دفعه حتى گریه کرد.او مى‏گفت:«خوب نیست تار زدن یاد بگیرى، دهلى‏ها این کارها را مى‏کنند.»

-مادر شما که مى‏گویید متدین‏تر و متعصب‏تر هم بود از نظر شرعى هم به این کار اشکال داشت؟

-بله همین طور است.از نظر شرعى هم راضى نبودند البته مى‏دانید اگر در جهت طرب نباشد اشکالى ندارد.علماى ما هم زیاد ایرادى ندارند یعنى غنا در هر صورت نباشد.مادر من هم تقریبا همین را مى‏گفت، مى‏گفت خوب نیست تار یاد بگیرى، مى‏شوى مثل آنهاى دیگر و منظورش مطربها بود.بعد من دو سه مرتبه گریه کردم.گفتم مادر جان من که کارى نمى‏کنم، تو خانه نشستم و دارم از دوتار استفاده مى‏کنم.من که مطرب نیستم.سرانجام گفتم هر چه بادا باد.مى‏خواهد خوب بشود مى‏خواهد بد بشود.من باید ادامه بدهم.تا کلاس چهارم ابتدائى در مدرسه درس خواندم.بعد بیرون آمدم و بیکار ماندم.تا اینکه یک شبى رفتم مراسم شب صباح. آنجا رسم است که شب عید قربان را یک عده جوان دور هم مى‏نشینند.آن شب من یک قدرى براى آنها زدم، همه از زدن من تعجب کردند و گفتند«تو کى یاد گرفتى؟» گفتم نمى‏دانم و الله.فعلا که دارم مى‏زنم.دیگر یک کمى افتادم توى کار و مشغول زدن شدم.از مدرسه که بیرون آمدم پدرم مغازه‏اى براى ما باز کرد، مغازه طولى نکشید که باد فنا رفت.

بعد از مدتى آن شخص که دوست ما بود و دوتار هم داشت از خواهر من خواستگارى کرد.من خواهرى داشتم که سه چهار خواستگار داشت از جمله این دوست ما.از پدرم خواهش کردم و گفتم:خواهرم را به همین که دوتار را به من داده، بدهید.بحث و گفت‏وگو زیاد شد اما بالأخره خواهر من به ازدواج او درآمد.بعد ما بزرگتر

شدیم و این دوتار در محیط خواف در راه ازدواج من گرفتارى درست کرد.دختر همسایه‏اى داشتیم که گرفتارش شده بودیم و گوش به گوش رساندیم که این دختر را مى‏خواهیم.یک رفیقى داشتیم، خدا او را بیامرزد.نامش پور صدیق بود.با هم رفیق بودیم و با هم ساز مى‏زدیم.او رفت براى ما خواستگارى و آنها گفتند که این پسر تارزن است و ما دختر به تارزن نمى‏دهیم.پس از مدتى بالأخره این وصلت سر گرفت.البته من در این راه خیلى سختى کشیدم فقط به خاطر اینکه دوتار مى‏زدم.تا اینکه ناگهان گرفتار بى‏پولى شدم.آن وقت‏ها کار زیادى نبود و با خود گفتم از همه بهتر این است که میراب شوم.

-آن موقع چند سالتان بود؟

-بیست و یک ساله یا بیست و دو ساله بودم.

بله، عرض کنم تا سه سال به شغل میرابى پرداختم. چند سال بعد با همین ماشین که مى‏رفتیم جنس مى‏آوردیم.خودم مى‏رفتم در شهر خرید مى‏کردم و مرتب با همان ماشین هم مى‏آوردم.دیدم رانندگى بلدم.تا اینکه یک روز راننده ماشین را گذاشت در مغازه و گفت من مى‏روم ناهار بخورم من ماشین را روشن کردم و رفتم.بعد یکى از بزرگان محل ماشین خرید و ما را گذاشت به نام نماینده ماشین.من رفتم گفتم حاجى جان من شوفر نمى‏خواهم من رانندگى بلدم.گفت، تصدیق ندارى. گفتم خوب مسئله‏اى نیست.بعد تصدیق گرفتم و دو سال بعد هم پایه یک گرفتم و مشغول شدم به رانندگى.خودم یک کامیون خریدم به چهارده هزار تومان و به طور قسطى کار کردم و بعد یک بنز هفت تن خریدم بعد بنز ده تن و بعد از بنز ده تن هم حالا شده هفت، هشت اتوبوس که با فرزندانم ادامه دادیم تا همین الان.فشار زندگى و کار نگذاشت در کار دوتار پیشرفت بیشترى بکنیم.همان سازى بود که ما اول یاد گرفتیم و بعد از مدتها اگر دوستى مى‏آمد مثل حالا ساز را دست مى‏گرفتم.به دنبال من آمدند براى فرانسه و ایتالیا، براى خیلى جاها، براى جشنواره‏ها ولى من آن زمان به آن موسیقى رایج که مطربى بود اعتقادى نداشتم.وقتى رویه صحیح روى کار مى‏آید بحث دیگرى مى‏شود.به نظر من موسیقى اصیل و هنر خوب باید باشد و رشد کند.در تمام دنیا موسیقى دارند.چین دارد، پاکستان دارد، ژاپن دارد، اصلا موسیقى از انسان جدا نیست.یک بلبل پنج مثقال وزن دارد و چند هزار تومان قیمت.کلاغ به این بزرگى را کسى نمى‏خرد.

الان الحمد الله بسیار عالى شده و امیدواریم که انشاء الله بهتر شود و اشخاص خوب این هنر خوب را رواج بدهند.

-استاد در مورد پرده‏هاى دوتار خراسانى، بزرگى کاسه و کوچکى آن، تفاوت پرده‏ها و کارهایى که کرده‏اید یک مقدار توضیح بفرمایید؟

-عرض کنم سازهایى که در خواف بود و در منطقه ما و الان هم هست هفت تا پرده دارد.

-این پرده‏ها نام مشخصى دارند؟

-بله، پرده‏هاى 2 و 3 و این را هم همیشه مى‏گفتند شاه پرده(پرده‏اى را در وسط دسته سازنشان مى‏دهد) بر اصل اینکه در این پرده ساز میزان مى‏شود.

-استاد سازهاى دیگرى هم هستند مثل سه تار که به دو تار نزدیک هستند، شما قطعا این سازها را هم دست گرفته‏اید، آیا با این سازها هم مثل دوتار آشنایید و مى‏نوازید؟

-عرض کنم کسانى که با یک ساز کار مى‏کنند، به هر حال از سازهاى دیگر هم یک کمى مى‏دانند و البته مثل یک راننده هستند که هر جور شده کامیون را مى‏برند یا کم، یا زیاد.بالأخره بلد است کلاج را بگیرد، ترمز را بگیرد، گاز را بدهد، این را حتما مى‏داند.به هر حال مى‏توانند آن را حرکت بدهند.

-بله، مى‏فرمودید که پرده‏ها چند تا هستند؟

-این ساز ما دوازده تا پرده دارد.این آهنگهاى محلى نمى‏توانست ما را راضى کند اصلا هر چه فکر مى‏کردم دلم مى‏خواست جلوتر بروم.تلاش مى‏کردم تا ببینم چه مى‏توانم بکنم.از پارسال تصمیم گرفتم که پرده‏اى هم ببندم وسط اینها.

-استاد تا آنجاییکه ما مى‏دانیم همه شما را با معروفترین کارتان به نام«نوایى»که بر روى شعر طبیب‏

اصفهانى است مى‏شناسند.در مورد نوایى اگر صحبتى دارید بفرمایید؟

-و الله تا آنجا که به یادم مى‏آید در خواف و در آن اطراف هرگز کسى نوایى را قبل از من نزده است.در خواف یکى دو نفر بودند که آوازهاى مذهبى مى‏خواندند و وقتى حجاج به مکه مى‏رفتند یا بر مى‏گشتند اینها این شعر نوائى:

غمت بر نهان خانه دل نشیند

به نازى که لیلى به محمل نشیند

را جلوى کاروان به صورت چاووشى مى‏خواندند. من با شنیدن اینها سعى کردم آن را با آهنگ و با دو تار جور کنم و بزنم و آن را دوتارى کنم.من این نوایى را قبلا از کسى به صورت دوتارى نشنیده بودم.آن را به صورت آهنگ با دوتار، بنده ساخته‏ام و براى اولین بار حدود بیست و چند سال پیش در تهران آن را زده‏ام که حتما ضبط کرده‏اند و باید در وزارت ارشاد نوار همان سالها موجود باشد.

-آیا در فکر انتقال هنر و تجربه خود به دوستداران هستید؟در حال حاضر شاگردانى دارید؟

-نه، شاگردى ندارم.

-آیا مایل نیستید که تجربه خود را به دیگران منتقل کنید، مثلا به شاگردان علاقه‏مند درس بدهید؟

-بله، این اواخر خیلى به این کار میل پیدا کرده‏ام. البته به شاگردانى که عاشق این هنر باشند.

-استاد، اگر توصیه‏اى در آخر این صحبت‏ها دارید بفرمایید.

-این را مى‏دانم که هنر خیلى خوب است.این را مى‏دانم هنر صحیح اگر هنر دزدى نباشد، اگر خرد بشود، خمیر هم بشود، اگر ده سال هم فراموش بشود، بالأخره مى‏آید جلو و آن کسانى که مى‏خواستند ظاهر خودشان را درست کنند اینها مى‏روند عقب.واقعیت‏ها مى‏ماند، من امتحان کرده‏ام مثلا فرض کنید که به اندازه آقاى عبادى که معروفیت ندارم.

-شما هم معروفیت خود را دارید.

-نه، به اندازه آقاى کسایى که ندارم.این روشن است.حالا درست است که ما را مى‏شناسند اما به اندازه آنها که نمى‏شناسند خوب ببینید آنها عمومیت دارند، از رادیو کارهایشان مدتى پخش شده است، اسمشان توى برنامه«گلها»بود.اما یکدفعه بنده را آورده‏اند در ردیف آنها، باعث افتخار من شده است.لابد یک چیزى در کار هست.واقعیتى در هنر هست که این تشخیص را داده‏اند.من نمى‏دانم و خودم را قابل هم نمى‏دانم.

منبع:کیهان فرهنگی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 13:24  توسط وحید عظیم پور سلامی  |