استاد عثمان محمد پرست نوازنده دردهای کویری
اى خواف شگفت روزگارى دارى
رنج و غم و درد بیشمارى دارى
محروم و بدون غمگسارى اما
عثمان و دوتار بىقرارى دارى
حدود 60 سال دارد، موسیقى را سینه به سینه آموخته و مىگوید از زمانى که در کودکى دوتار را در دست دیگر نوازندگان آن دیده فکر مىکرده که مىتواند همانند آنان بنوازد و اینطور بوده است.او نغمهاش را هرگز نفروخته و آنرا وقف اهل دل نموده است.
بزن عثمان که چاره(ى)اهل رازى
به غم باید بسوزى تا بسازى
بزن عثمان که از دل مىزنى تو
مرا هم با دوتارت مىنوازى
او درون عرفانى خود را با پنجههاى کویرى خویش بر دوتار جارى مىکند و نغماتى بر مىآورد که گویى از عبور نسیم سبکبال صبحدم بر مخمل گلبرگهاى بهارى برآمده است و آنگاه که فریاد را مىنوازد مىپندارى آهى است که درد تاریخى مردمى رنجدیده را از سینه پر درد آنان بر مىآورد.
بزن عثمان که از غم هر دو نالیم
به نالیدن کنار هم ببالیم
دوتار از تو دو بیتى از من زار
بنالیم آى بنالیم آى بنالیم
عثمان وقتى در خلوت دل مىنوازد و بىاختیار مىشود آنقدر ترا با خود بالا و پایین مىبرد و به این سو و آنسو مىکشاند و مىتازد که مىپندارى سرتاسر کویر خواف را و همه کویرها را در نوردیدهاى و وقتى دو تار را در اوج بر زمین مىنهد، مسافرى هستى که قافله سالارت در نیمه راه بر زمین گذارده است.تو مىخواهى بروى و او دیگر نمىرود و بدینسان است که باز مىخواهى عثمان را بار دیگر و در خلوتى دیگر ببینى و اگر اهل دل باشى عثمان را رها نمىکنى و عثمان نیز ترا و حتما دعایش مىکنى که خدایش طول عمر دهد و بر اهل دل ببخشاید.
با این مقدمه مختصر، براى آشنایى با خواف و عثمان که توسط آقاى مجتبى کاشانى«سالک»سراینده مثنوى سفرنامه خواف که خود نیز خراسانى و از علاقهمندان و دوستان نزدیک عثمان و خواف است، تنظیم شده، کم و بیش با عثمان و خواف آشنا شدیم
با استاد عثمان محمد پرست هنرمند دو تار نواز خراسانى که صمیمیت و تواضع ایشان موجب مىشود تا در همان اولین برخورد و اوان آشنایى ایشان را«عثمان» خطاب کنیم از قبل آشنا بودیم.اما در گذشته کمتر مجال دیدار و گفتوگو با ایشان دست مىداد.این بار که به مناسبت جشنهاى دهه فجر مدت بیشترى در تهران بودند فرصت مغتنمى براى گفتوگو با ایشان به دست آمد که خلاصه آن از نظر خوانندگان عزیز مىگذرد:
-لطفا براى آشنایى بیشتر خوانندگان عزیز، خودتان را مشروحتر معرفى کنید و از زندگى و گذشته خود براى ما صحبت کنید.
-بنده عثمان محمدپرست اهل خواف هستم.حدود 60 سال دارم، زندگى من آنقدر معمولى است که چیزى براى گفتن ندارد.اما براى اینکه حمل بر بىادبى نشود مختصرى از آنچه به ذهنم مىرسد عرض خواهم کرد. شغل بنده در حال حاضر حمل و نقل اهالى محروم خواف به روستاها و شهرهاى اطراف است که به کمک فرزندان خود این کار پردردسر و پرمشقت را انجام مىدهیم.من خودم از اول به رانندگى کامیون مشغول بودم و بعد اتوبوس.بعدها که بچههایم بزرگتر شدند به کار من علاقهمند شدند و ورود آنها به این کار باعث شد تا ما خدمات بیشترى به مردم ارائه کنیم و الان مسئولیت حمل و نقل مردم خواف به تربت حیدریه، تایباد، تربت جام، مشهد و اخیرا تهران را بر عهده داریم.اما در مورد دوران کودکى و آشنایىام با دوتار باید عرض کنم که آن موقعها خانواده ما همه دامدار بودند و من که دنبال گوسفندها بودم، اصلا گوسفندها را نمىدیدم. همان طور با خودم در بیابان زمزمه مىکردم و حال و هواى دیگرى داشتم.درست یادم است علاقه زیادى به درس خواندن و مدرسه رفتن داشتم، یکروز به پدرم گفتم که مىخواهم بروم به مدرسه.آنها راضى به این کار نبودند.بالأخره من توانستم حرفم را به کرسى بنشانم و به مدرسه بروم.در مسیر خانه ما به مدرسه یک مغازه خیاطى بود که یک دوتار در آنجا آویزان بود.بعضى اوقات که خیاط دکانش را باز مىکرد مىنشست و دوتار مىزد و مردم جمع مىشدند.خوب مردم مثل حالا که مشغله نداشتند، اکثرا بیکار الدوله بودند فرض کنید یک کسى یک کندوى(انبار گندم)داشت و دو گوسفند.این شخص سرتاسر سال بیکار بود.
گاهى که از آن محل رد مىشدم صداى دوتار را مىشنیدم.مىرفتم گوشهاى مىایستادم و دلم مىخواست بگویم بده من هم بزنم.بالأخره هر جورى بود یک دوتار پیدا کردم، البته نه اینکه بخرم.یکى از دوستانم دوتارى داشت، به او گفتم دلم مىخواهد این دوتار را بدهى بزنم، از او گرفتم و همین جور که زدم، دیدم دارم همین سرودهاى مدرسه را مىزنم یا همان آهنگهاى محلى که آن زمان مىخواندند.این موضوع به گوش پدر و مادر ما رسید و خیلى ناراحت شدند، مخصوصا مادرم.درگیرى زیادى با آنها پیدا کردم اما به علت شوق و علاقه فراوان بر آنها زور شدم و بالأخره رفتم دنبال این عشق.مادرم دو سه دفعه حتى گریه کرد.او مىگفت:«خوب نیست تار زدن یاد بگیرى، دهلىها این کارها را مىکنند.»
-مادر شما که مىگویید متدینتر و متعصبتر هم بود از نظر شرعى هم به این کار اشکال داشت؟
-بله همین طور است.از نظر شرعى هم راضى نبودند البته مىدانید اگر در جهت طرب نباشد اشکالى ندارد.علماى ما هم زیاد ایرادى ندارند یعنى غنا در هر صورت نباشد.مادر من هم تقریبا همین را مىگفت، مىگفت خوب نیست تار یاد بگیرى، مىشوى مثل آنهاى دیگر و منظورش مطربها بود.بعد من دو سه مرتبه گریه کردم.گفتم مادر جان من که کارى نمىکنم، تو خانه نشستم و دارم از دوتار استفاده مىکنم.من که مطرب نیستم.سرانجام گفتم هر چه بادا باد.مىخواهد خوب بشود مىخواهد بد بشود.من باید ادامه بدهم.تا کلاس چهارم ابتدائى در مدرسه درس خواندم.بعد بیرون آمدم و بیکار ماندم.تا اینکه یک شبى رفتم مراسم شب صباح. آنجا رسم است که شب عید قربان را یک عده جوان دور هم مىنشینند.آن شب من یک قدرى براى آنها زدم، همه از زدن من تعجب کردند و گفتند«تو کى یاد گرفتى؟» گفتم نمىدانم و الله.فعلا که دارم مىزنم.دیگر یک کمى افتادم توى کار و مشغول زدن شدم.از مدرسه که بیرون آمدم پدرم مغازهاى براى ما باز کرد، مغازه طولى نکشید که باد فنا رفت.
بعد از مدتى آن شخص که دوست ما بود و دوتار هم داشت از خواهر من خواستگارى کرد.من خواهرى داشتم که سه چهار خواستگار داشت از جمله این دوست ما.از پدرم خواهش کردم و گفتم:خواهرم را به همین که دوتار را به من داده، بدهید.بحث و گفتوگو زیاد شد اما بالأخره خواهر من به ازدواج او درآمد.بعد ما بزرگتر
شدیم و این دوتار در محیط خواف در راه ازدواج من گرفتارى درست کرد.دختر همسایهاى داشتیم که گرفتارش شده بودیم و گوش به گوش رساندیم که این دختر را مىخواهیم.یک رفیقى داشتیم، خدا او را بیامرزد.نامش پور صدیق بود.با هم رفیق بودیم و با هم ساز مىزدیم.او رفت براى ما خواستگارى و آنها گفتند که این پسر تارزن است و ما دختر به تارزن نمىدهیم.پس از مدتى بالأخره این وصلت سر گرفت.البته من در این راه خیلى سختى کشیدم فقط به خاطر اینکه دوتار مىزدم.تا اینکه ناگهان گرفتار بىپولى شدم.آن وقتها کار زیادى نبود و با خود گفتم از همه بهتر این است که میراب شوم.
-آن موقع چند سالتان بود؟
-بیست و یک ساله یا بیست و دو ساله بودم.
بله، عرض کنم تا سه سال به شغل میرابى پرداختم. چند سال بعد با همین ماشین که مىرفتیم جنس مىآوردیم.خودم مىرفتم در شهر خرید مىکردم و مرتب با همان ماشین هم مىآوردم.دیدم رانندگى بلدم.تا اینکه یک روز راننده ماشین را گذاشت در مغازه و گفت من مىروم ناهار بخورم من ماشین را روشن کردم و رفتم.بعد یکى از بزرگان محل ماشین خرید و ما را گذاشت به نام نماینده ماشین.من رفتم گفتم حاجى جان من شوفر نمىخواهم من رانندگى بلدم.گفت، تصدیق ندارى. گفتم خوب مسئلهاى نیست.بعد تصدیق گرفتم و دو سال بعد هم پایه یک گرفتم و مشغول شدم به رانندگى.خودم یک کامیون خریدم به چهارده هزار تومان و به طور قسطى کار کردم و بعد یک بنز هفت تن خریدم بعد بنز ده تن و بعد از بنز ده تن هم حالا شده هفت، هشت اتوبوس که با فرزندانم ادامه دادیم تا همین الان.فشار زندگى و کار نگذاشت در کار دوتار پیشرفت بیشترى بکنیم.همان سازى بود که ما اول یاد گرفتیم و بعد از مدتها اگر دوستى مىآمد مثل حالا ساز را دست مىگرفتم.به دنبال من آمدند براى فرانسه و ایتالیا، براى خیلى جاها، براى جشنوارهها ولى من آن زمان به آن موسیقى رایج که مطربى بود اعتقادى نداشتم.وقتى رویه صحیح روى کار مىآید بحث دیگرى مىشود.به نظر من موسیقى اصیل و هنر خوب باید باشد و رشد کند.در تمام دنیا موسیقى دارند.چین دارد، پاکستان دارد، ژاپن دارد، اصلا موسیقى از انسان جدا نیست.یک بلبل پنج مثقال وزن دارد و چند هزار تومان قیمت.کلاغ به این بزرگى را کسى نمىخرد.
الان الحمد الله بسیار عالى شده و امیدواریم که انشاء الله بهتر شود و اشخاص خوب این هنر خوب را رواج بدهند.
-استاد در مورد پردههاى دوتار خراسانى، بزرگى کاسه و کوچکى آن، تفاوت پردهها و کارهایى که کردهاید یک مقدار توضیح بفرمایید؟
-عرض کنم سازهایى که در خواف بود و در منطقه ما و الان هم هست هفت تا پرده دارد.
-این پردهها نام مشخصى دارند؟
-بله، پردههاى 2 و 3 و این را هم همیشه مىگفتند شاه پرده(پردهاى را در وسط دسته سازنشان مىدهد) بر اصل اینکه در این پرده ساز میزان مىشود.
-استاد سازهاى دیگرى هم هستند مثل سه تار که به دو تار نزدیک هستند، شما قطعا این سازها را هم دست گرفتهاید، آیا با این سازها هم مثل دوتار آشنایید و مىنوازید؟
-عرض کنم کسانى که با یک ساز کار مىکنند، به هر حال از سازهاى دیگر هم یک کمى مىدانند و البته مثل یک راننده هستند که هر جور شده کامیون را مىبرند یا کم، یا زیاد.بالأخره بلد است کلاج را بگیرد، ترمز را بگیرد، گاز را بدهد، این را حتما مىداند.به هر حال مىتوانند آن را حرکت بدهند.
-بله، مىفرمودید که پردهها چند تا هستند؟
-این ساز ما دوازده تا پرده دارد.این آهنگهاى محلى نمىتوانست ما را راضى کند اصلا هر چه فکر مىکردم دلم مىخواست جلوتر بروم.تلاش مىکردم تا ببینم چه مىتوانم بکنم.از پارسال تصمیم گرفتم که پردهاى هم ببندم وسط اینها.
-استاد تا آنجاییکه ما مىدانیم همه شما را با معروفترین کارتان به نام«نوایى»که بر روى شعر طبیب
اصفهانى است مىشناسند.در مورد نوایى اگر صحبتى دارید بفرمایید؟
-و الله تا آنجا که به یادم مىآید در خواف و در آن اطراف هرگز کسى نوایى را قبل از من نزده است.در خواف یکى دو نفر بودند که آوازهاى مذهبى مىخواندند و وقتى حجاج به مکه مىرفتند یا بر مىگشتند اینها این شعر نوائى:
غمت بر نهان خانه دل نشیند
به نازى که لیلى به محمل نشیند
را جلوى کاروان به صورت چاووشى مىخواندند. من با شنیدن اینها سعى کردم آن را با آهنگ و با دو تار جور کنم و بزنم و آن را دوتارى کنم.من این نوایى را قبلا از کسى به صورت دوتارى نشنیده بودم.آن را به صورت آهنگ با دوتار، بنده ساختهام و براى اولین بار حدود بیست و چند سال پیش در تهران آن را زدهام که حتما ضبط کردهاند و باید در وزارت ارشاد نوار همان سالها موجود باشد.
-آیا در فکر انتقال هنر و تجربه خود به دوستداران هستید؟در حال حاضر شاگردانى دارید؟
-نه، شاگردى ندارم.
-آیا مایل نیستید که تجربه خود را به دیگران منتقل کنید، مثلا به شاگردان علاقهمند درس بدهید؟
-بله، این اواخر خیلى به این کار میل پیدا کردهام. البته به شاگردانى که عاشق این هنر باشند.
-استاد، اگر توصیهاى در آخر این صحبتها دارید بفرمایید.
-این را مىدانم که هنر خیلى خوب است.این را مىدانم هنر صحیح اگر هنر دزدى نباشد، اگر خرد بشود، خمیر هم بشود، اگر ده سال هم فراموش بشود، بالأخره مىآید جلو و آن کسانى که مىخواستند ظاهر خودشان را درست کنند اینها مىروند عقب.واقعیتها مىماند، من امتحان کردهام مثلا فرض کنید که به اندازه آقاى عبادى که معروفیت ندارم.
-شما هم معروفیت خود را دارید.
-نه، به اندازه آقاى کسایى که ندارم.این روشن است.حالا درست است که ما را مىشناسند اما به اندازه آنها که نمىشناسند خوب ببینید آنها عمومیت دارند، از رادیو کارهایشان مدتى پخش شده است، اسمشان توى برنامه«گلها»بود.اما یکدفعه بنده را آوردهاند در ردیف آنها، باعث افتخار من شده است.لابد یک چیزى در کار هست.واقعیتى در هنر هست که این تشخیص را دادهاند.من نمىدانم و خودم را قابل هم نمىدانم.
منبع:کیهان فرهنگی
